فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

877

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

خود ماهر شد ، - ه : از او ماهرتر شد . ، - المرأة : به زن مهريه داد و يا براى او مهريه تعيين كرد ، - الكتابَ : آخر كتاب را مُهر زد . مَهَّرَ - تَمْهِيراً [ مهر ] : براى خود كره اسبى گرفت . المُهْر - ج مِهَار و أَمْهَار و مِهَارَة ( ح ) : كُرهء اسب ، - ج مِهَرَة : استخوان بالاى سينه ، جوجهء كبوترى به شكل قمرى ، ميوهء حنظل ، مُهر . المَهْر - مص ، - ج مُهُور و مُهُورَةً : صداق يا مهريهء زن . المِهْرَاج - [ هرج ] : « فَرَسٌ مِهْراجٌ » : اسب بسيار دونده و رونده . المِهْرَاس - ج مَهَارِيس [ هرس ] : هاون ، سنگى مستطيل كه در فرو رفتگى آن چيزى كوبند ، چوبى كه با آن دانه‌ها را بكوبند ، شتر پر خور ، شتر تنومند و سنگين ، مردى كه از شب و يا راهپيمائى در آن ترسى نداشته باشد . المِهْراع - [ هرع ] ( ح ) : شير درنده . المُهْرَاق - [ هرق ] : اسم مفعول از ( هَرَاق ) است . المُهَرَاق - [ هرق ] : اسم مفعول از ( هَرَاق ) است . المُهْرَأ - [ هرأ ] : مفع ، گوشت پخته . المَهْرَب - [ هرب ] : مص ، گريزگاه ؛ « لا مَهْرَبَ مِنْ ذَلك » : راه گريز و يا فرار از آن بسته شده است . المُهْرَة - ج مُهَر و مُهَرَات و مُهُرَات ( ح ) : مؤنّث ( المُهْر ) است . المُهَرَّت - [ هرت ] : مفع ، شير درنده . المُهَرَّنَة - [ هرت ] : « كلابٌ مُهَرَّتةُ الأَشْداقِ » : سگهاى فراخ دهان . المِهْرَج - [ هرج ] : « فرسٌ مِهْرَجٌ » : اسب تيزتك . المُهَرِّج - [ هرج ] : مرد شوخ و خنده آور . ( اين كلمه در زبان متداول رايج است ) . المِهْرَجَان - [ هرج ] : جشن مهرگان ، جشن بزرگ - اين واژه فارسى است . المِهْرَس - [ هرس ] : « رجُلٌ مِهْرَسٌ » : پُرخور . المُهْرَع - [ هرع ] : مفع ، مرد آزمند ، مرد عجول و شتابگر . المُهْرِع - [ هرع ] : فا ، شير درنده . المُهْرَق - ج مَهَارِق [ هرق ] : مفع ، صفحه ، جامه يا پارچه اى از ابريشم سفيد كه بر آن صمغ ماليده و آن را صاف كنند و بر روى آن چيزى نويسند ، بيابان نرم و صاف ، ابزارى كه با آن پارچه يا كاغذ را صيقلى نموده و آن را جلا دهند . المُهْرُقَان - [ هرق ] : دريا ، ساحل دريا كه در آن مد و جزر شود . المُهْرَقَان - [ هرق ] : مرادف ( المُهْرُقان ) است . المَهْرَقَان - [ هرق ] : مرادف ( المُهْرُقان ) است . المَهْرَمَة - ج مَهَارِم [ هرم ] : تخته پاره اى كه بر روى آن گوشت يا تنباكو و مانند آنها را خُرد كنند . المَهْرُوءَة - [ هرأ ] : دامهائى كه بر اثر سرما و يا گرما تلف شده باشند . المُهْرُوت - ج مَهَارِيت [ هرت ] : مفع ؛ « هو مَهْرُوتُ الفم » : او دهان فراخ دارد . المَهْرُود - [ هرد ] : مفع ، جامه اى كه با رنگ زرد رنگين شده باشد . المَهْرُور - [ هرّ ] : مفع ، شترى كه زير پوست آن ورم كرده باشد . المُهْرَوْرِق - [ هرق ] : « مَطَرٌ مُهْرَوْرِقٌ » : باران ممتد و بسيار . المَهْرُوع - [ هرع ] : ديوانه ، آنكه در اثر كوشش و خستگى بر زمين افتاده باشد . المَهْرِيَّة - [ مهر ] : گندم سرخ ؛ « ابِلٌ مَهْرِيَّةٌ » ج مَهَارى و مَهَارٍ و مَهَارِيّ : شتران وابسته به ( مَهَرَة بن حَيْدان ) از اعراب يمن است و گفته شده كه هيچ حيوانى نمىتواند از اين گونه شتران پيشى گيرد . المُهْرِيق - [ هرق ] : اسم فاعل از ( هَرَاق ) است . المَهَزّ - [ هزّ ] : تكان و حركت . المِهْزَاق - [ هزق ] : زن خنده رو ، زنيكه همواره بخندد ؛ « رَجُلٌ مِهْزاقٌ » : مرد سبك و همواره خندان و نامنظم . المِهْزَام - ج مَهَازِيم [ هزم ] : چوبى كه با آن آتش را بهم زنند ، چوبدستى كوتاه ، چوبى كه در نوك آن آتش افروزند و كودكان عرب با آن بازى كنند . المَهْزَأَة - [ هزأ ] : آنچه كه باعث مسخره گى باشد . المَهَزَّة - [ هزّ ] : مرادف ( الْمَهَزّ ) است . المِهْزَر - [ هزر ] : « رجُلٌ مِهْزَرٌ » : مردى كه در هر كارى مغبون مىشود و يا زيان مىبيند . المِهْزَع - [ هزع ] : آنكه هر درختى را بشكند ، دستهء هاون ، آنكه بسيار حركت و يا شتاب كند . المَهْزَلَة - [ هزل ] : داستان خنده آور . المُهَزَّم - [ هزم ] : مفع ؛ « قَصَبٌ مُهَزَّمٌ » : ني شكسته و ترك برداشته ؛ « سِقَاءٌ مُهَزَّمٌ » : مشكى كه بر اثر خشكى تا خورده باشد . المَهْزُول - ج مَهَازيل - [ هزل ] : آنكه به بيمارى لاغرى گرفتار است . المَهْزُولَة - [ هزل ] : مؤنث ( المَهْزول ) است ؛ « ارْضٌ مَهْزُولَةٌ » : زمين نرم . المِهْشَام - [ هشم ] : « ناقةٌ مِهْشَامٌ » : ماده شترى كه بسرعت لاغر مىشود . المِهْصَار - [ هصر ] ( ح ) : شير درنده . المِهْصَر - [ هصر ] ( ح ) : مرادف ( المِهْصَار ) است . المُهَصْهِصَة - [ هصهص ] : جاسوس دزدان بويژه در شب هنگام . المَهْصُوص - [ هصّ ] : آنچه كه با انگشتان بشدت گرفته شده باشد . المِهْصِير - [ هص ] ( ح ) : مرادف ( المِهْصار ) است . المُهَضَّمَة - [ هضم ] : « قَصَبَةٌ مُهَضَّمَةٌ » : ني كه با آن بنوازند . المَهْضُوبَة - [ هضب ] : « روضة مَهْضُوبَةٌ » : بوستانى كه در آن باران آمده باشد . المَهْضُوض - [ هضّ ] : « شَيءٌ مَهْضُوضٌ » :